🧡Mademoiselle

- و سبز خواهے شد، با باریکہ کوچکے از نور!🍊🍂

خواب :)

یکشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۳۱
4:35 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

هوا چ دلگیره و طوفانی
اتاق تاریک شده
دلم خواب میخاد :))

روزمرگی :)

یکشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۳۱
11:16 AM
دختر بــ✿ــــــــهار....

ی بنده خدایی هنوز در حال خوندن فارسیه :)
چرا تموم نمیشه ؟!

برچسب‌ها: امتحانای خرداد

روزم کلی مبارک :)

شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۳۰
8:20 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

امروز روز دختره
و برای بار 16 ام تو زندگیم این روز رو با افتخار به خودم تبریک میگم
و با اعماق وجودم خداروشکر میکنم بابت اینکه دختر هستم
سختیایه زیادی کشیدم شاید تو شرایط خیلی خوب و عالی نبودم و الان هم نباشم
از وضعیتمم اصلا راضی نیستم !
ولی باز هم میگم این قدرت دخترونه ی منه ک هنوز تونستم توی این مسیر بجنگم و بمونم
و با جون و دلم برای ایندم و بهتر شدن وضعیتم تلاش کنم
کار شاخی نکردم فقط هدف هایی تو دهنم چیدم و اروم اروم دارم واسشون قدم برمیدم
با اینکه از نظر خودم خیلی کند و ضعیف پیش میرم بازم ته دلم روشنه ک میرسم
نمیدونم روزای سخت زندگیم و این نابسامانی ها کی تموم میشه
ولی میدونم تموم میشه , میدونم حال دلم یروز خوب میشه , میدونم به همه اهدافم میرسم
میدونم ک میتونمممم
اره باید بتونم! اصن اصل زندگی اینه ک سختی بکشیم تا به اهدافمون برسیم دیگه مگ ن؟!
کاش بتونم همیشه زیر سایه فاطمه زهرا (س) زندگی خوب و درستی داشته باشم.
و امیدوارم تو مصیبت ها و سختی های زندگیم حضرت زینب (اُمّ المَصائب) همیشه کمک حالم باشه
و مانند زنان قدرتمند کشورم: پروین اعتصامی , ارتمیس , ماندانا ,اتوسا , ازاد دخت
سیمین دانشور و خیلی از خانم ها و دختران سرزمینم ماندگار باشم :))
در هر زمینه ای...

برچسب‌ها: روز دختر

روزمرگی :)

شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۳۰
1:24 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

باورتون میشه هنوز فارسی شروع نکردم و درگیر زیستم؟!!!
خدا رسما ب دادم برسه ک بدبختم :)

برچسب‌ها: امتحانای خرداد

روزمرگی :)

شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۳۰
8:22 AM
دختر بــ✿ــــــــهار....

خب!
بریم فارسی رو شروع کنیم ؟
انشالله که هممون موفق بشیم و منم بتونم امروز بیشتر از نصف کتاب تموم کنم :)
واسم دعا کنید , دلم یجوریه
شاید بخاطر استرس یا شایدم بخاطر اینه ک امسال امتحانا نهاییه و زمان ندارم و خیلی کند خوانم
ولی من میتونم دیگ ن ؟ چیزی نی ک , سخت تر از ایناشم گذروندم

برچسب‌ها: امتحانای خرداد

روزمرگی :)

شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۳۰
8:9 AM
دختر بــ✿ــــــــهار....

سلام , خوبید ؟؟!
خب پنجشنبه نزدیکای غروب بود رفتیم خونه مامان بزرگم
همسایه طبقه اولیمون ی سبد پر گوجه سبز واسمون اورده بود رفتیم اونجا رب الوچه درست کنیم
منم استرس گرفته بود , میترسیدم نرسم و نتونم خوب بخونم یا چمیدونم تمرکز نداشته باشم
خلاصه ک خوب خوندم تونستم یک فصل و یکم از فصل دو روبخونم ولی بازمممم خیلی مونده
7 تا فصل من هنو 2 تاش خوندم, ی دلهره خیلی بدی دارم انشالله ک میرسم تموم کنم
ولی همش با خودم میگم کی؟ زمان دارم ؟! امروز و فردارو بشینم فارسی بخونم
میمونه دوشنبه و سشنبه و باید 7 تا فصل یهو تو یروز بخونم :|
کاش امروز جمعه بود میتونستم بیشتر زیست بخونم
وای تازه امروز کلاس زبانم دارم + تکالیفش
خدایا کمکم کن :)))))

برچسب‌ها: امتحانای خرداد

برنامه امتحان نهایی 1402 :)

سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۶
8:4 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....



بماند به یادگار
برنامه امتحانات نوبت دوم خردادماه
کلاس دهم _ تجربی _ مدرسه شاهد _ سال تحصیلی 1402_1401 :)

روزمرگی :)

سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۶
7:51 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

امروز مامانم بابام و بچه ها رفتن قم زیارت حضرت معصومه (س)
منم نشستم خونه گفتم درسام مرور کنم و زیستم بخونم از فرصت استفاده کنم
مامانم گفت میخای ببریمت خونه مامانی اینا تنها نمونی؟؟؟؟
گفتم ن , اینا فکر میکنن من از تنهایی میترسم دیگ نمیدونن من عاشق تنهایم
گفتم زیست خوب بخونم ک برای فردا میخاد بپرسه نمره داشته باشم :))
ساعت 19:01 بود سونیا ( همکلاسیم ) شات از پیامای معلم و ویسش فرستاد
ک فردا ب بچه ها بگو نیان من فیلم تدریس این بخش تو گروه میزارم یکروزم هماهنگ میکنم
بچه ها تا امتحان بیان متاسفانه من فردا کار دارم
و مدرسه هم میخاد صندلی های ازمون بچینه و اماده کنه :)))
دیشب ب بابام میگم بریم نمایشگاه کتاب فردا
گفت فردا بخاطر شهادت احتمالا نباشه و اینکه فردا مدرسه داری !
حالا امروز نازنین از نمایشگاه کتاب واسم عکس فرستاده ک رفتن :|
اوکی ولی هم نمایشگاه کتاب از دستم رفت هم قم
ی تفریح کوشولوهم نکردم قبل شروع امتحانات حال و هوام عوض بشه

روزمرگی :)

دوشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۵
11:17 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

امروز مامانم اینا رفته بودن جایی
من و نازگل و مامان بزرگم خونه بودیم
از مدرسه اومدم , ناهار خوردم یکم اوضاع مرتب کردم
حس درس نبود یکم تو گوشی پرخیدم کلی با نازنین حرف زدم
ساعت 6 اینا بود خیلی خسته بودم, گفتم تا مامانم اینا بیان یکم بخوابم...
ی خواب عمیقق ک دوست داشتم تا فرداش بخوابم
بابام اومد بیدارم کرده , چشام بزور میتونستم باز کنم
میگ پاشو بیا تو هال ببین چیی برات خریدممم
چشمام هنوز بسته بود اصن نمیخواستم بیدارشم
گفتم خب بیار اینجا ببینم
میگ خراب میشه نمیتونم بیارم , پاشو دیگ
کور کوری پاشدم رفتم تو هال
رو میز دیدم ی دستههه رز قرمز خوشگل
انقدرررررر خوشحال شدم و ذوقققققق کردم :))
خیلی دوست داشتم یبار ی دستههههه گل واسم بخرن
خیلی حس خوبی بود

تو پست بعدی عکساشو میزارم:))
مامانم میگ این دسته گل بزن ب حساب کادو روز دختر :)

برچسب‌ها: روز دختر

روزمرگی :)

یکشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۴
4:12 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

شب شنبه :)
جمعه ک خونه مامان بزرگمینا بودیم غروبش دیگه راه اوفتادیم به سمت خونه
واقعا درست و حسابی نرسیدم بخونم , هنوز کلی از فصل 4 مونده بود
مساله هاشم کار نکرده بودم :|
ی استرس و دلهره خاصی گرفته بودم
ساعت 12شب پارت جدید شروع کردم بخونم ی کاپوچینو هم خوردم
ک بتونم تا صبحش بیدار بمونم
همه خواب بودن وسایلام و دفتر و کتاب و لپ تاپ ورداشتم
اومدم تو هال فقط برقای هال روشن بود یکم اولش با لپ تاپ ور رفتم
بعدش گفتم بسه دیگ پاشم درست حسابی بخونم
زود تموم بشه نمونم توش :))
ساعت یک خورده ای بود وسط هال بودم (عادت دارم راه برم بخونم)
دیدم یهو همه جا خاموش شد , صدای بوق نازک اسانسور روشن شد
و تو خونه فقط ی نقطه قرمز حس گر های حریق روشن بود
خیییییییییلی بد بود :|
اصن بغضم گرفته بود هم از اینکه نمیتونستم حرکت کنم یلحظه
هم ترس هم اینکه کلی از صفحات کتاب مونده بود و نخونده بودم :))
گفتم الان ک نمیتونم درس بخونم بزا با لپ تاپ یکم کار انجام بدم
یادم اوفتاد برق ک نداریم بخاطر اون وای فایم قطعه , ضددددد حال خوردمممم
گوشیم پیشم بود برش داشتم چراغ قوه ک نداره با نور صفحه رفتم دنبال گوشی بابام
پیداش کردم چراغ قوش روشن کردم نشستم یکم درس خوندم
ب امید این بودم برقا وصل میشه ولی ممکنه وصل نشه و تا چشام خسته نشده
یکم باید درسو جلو ببرم , خلاصه تا تونستم خوندم
حواسم ک ب درس میشد یهو ک چشم ب اینه میخورد خیلی حس بدی داشت
همش احساس میکردم یکی از پشتم داره رد میشه
ساعت 3 و خورده ای بود دیگ کتاب تموم کردم میخواستم جمع و جور کنم
داشتم ع پا درمیومدم , چشمام و وجودم انقدر خسته بود دیگ بیشتر نمیتونستم بیدار باشم
شاید باورتون نشه ولی برقا اومد :))
ولی خب تموم کرده بودم , یکم مساله مرور کردم و گرفتم خوابیدم
دیگ درباره شنبه دیروز نوشتم برید سراغ نوشته قبل :))

اللهم عجل لولیک الفرج :)

شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۳
7:33 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

قول میدی...
اگه خوندی؛
تو وبلاگت به اندازه چند روز پست کنی
یا تویکی ازگروه‌ها یــا کانالها که هستی کپی کنی؟🙂
اللهم عجل لولیک الفرج!(:
اگه پای قولت هستی کپی کن تا همه برا ظهور حضرت مهدی(ع)دعا کنن...

روزمرگی :)

شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۳
6:13 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

اصن حوصله ندارمااااا...
یلحظه ک داشتم بیدار میشدم ی حالتی داشتم ک الان کی میخاد پاشه بره مدرسه؟!
فک کردم صبحه اخه هوا انقدر دلگیر , اسمون نم بارون میزد , صدای تند بادم میومد
حس درس ندارم , الان اصن دلم نمیخاد درس بخونم
باید مشقای زبانم شروع کنم بنویسم ساعت 6:30 زبان شروع میشه تا 8:00
بعدشم باید بشینم امتحان شیمی و امتحان عربیم بخونم :)
البته فکر نکنم به عربی برسم , فکنم باید کلا شیمی بخونم
وجودم انقدر خستس ک فقط میخام دراز بکشم رو تخت

(: I am tired

شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۳
2:44 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

خستم!
خسته...
دلم ی خواب با خیال راحت میخاد :))

روزمرگی :)

جمعه ۱۴۰۲/۰۲/۲۲
12:21 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

سلام، چطورید؟!

از چهارشنبه حس و حال نوشتن نداشتم

حالا الان گفتم بیام یکم بنویسم

چهارشنبه ک مهمون داشتیم سر منم ب شدت شلوغ اصلا حوصله مهمون نداشتم

تا ساعت ۸ و نیم ک تو کلاس زبان بودم(انلاین) تقریبا آخراش بود ک مهمونا بودن

خیلی حوصلم نمی‌گرفت بشینم پیش مهمونا کلییی هم خسته بودم :)💔

شام و خوردیم و یکم کمک کردم بعدشم زود رفتن مهموناساعت ۱۱ ، ۱۱ و نیم بود

منم ی کافی درست کردم و نشستم یکم شیمی خوندم بعدش رفتم خوابیدم

فرداش هم پنجشنبه باز مدرسه داشتم

اونم از نوع دهن سرویسی ، زنگ اول شیمی دوم فیزیک سوم ریاضی

غیر فیزیک بقیش مفید و خوب بود

تو راه برگشت مامانم کلید داد ک برم خونه خودشونم رفتن خونه مامان بزرگم

من چون درس داشتم گفتم میمونم خونه غروب با بابام میام

بابامم اومد و ناهارخوردیم غروب بود دیگ راه اوفتادیم باهم

ماشینم نداریم ، شب یکم سخته ماشین گیر نمیاد

نزدیکای شام بود دیگ رسیدیم خونه مامان بزرگم

شبم موندیم مامانم و بچه ها درومدن بیرون ، منم نشستم فیزیک میخونم

صرفا جهت استراحت اومدم ی سری هم ب وبلاگ بزنم :))❤

روزمرگی :)

سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۹
5:19 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

فقط اومدم یکم قر بزنم , خودمو خالی کنم و شرحی از وضعیتم بدم و برم :|
2 و نیم از مدرسه رسیدم زنگ زدم معلم شیمیم
برم پیشش یکم شیمی کار کنیم , گفت تا 3 بیا
ناهار خورده نخورده سریع اماده شدم و رفتم...
ی چن دقیقه ای میشه رسیدم خونه , یکم استراحت کنم و درسارو شروع کنم
واسه فردا پرسش زیست و یا خداااااااا الان یادم اوفتاد امتحان تفکر هم داریم :|
مشقای زبانمم باید بنویسم واسه پرسش اماده شم و ساعت 6 تا 8 کلاس زبانم
خب متاسفانه باید بگم ن میتونم واسه مهمونی مامانم کمک کنم
ن لذتی از مهمونی ببرم انقدر ک سرم شلوغه ....
پنجشنبه و جمعه رو هم باید بشینم واسه شنبه امتحان فیزیک و نگارش بخونم
واسه یکشنبه شیمی دو فصل و عربی دو درس بخونم
واسه دوشنبه هم امتحان دفاعی و احتمالا زبان هم میگیره
خب ب جرعت میتونم بگم پاره عم و از درون داغون
و گیر کردم و نمیدونم چیکار باید بکنم
چون ب شدت کند خوانم و کل پنجشنبه و جمعم صرف فیزیک میشه
شاید باورتون نشه ولی فشار روانی اینکه فقط ی درسو خوندم و ب بقیه درسا نمیرسم
تا همشو بتونم خوب بدم و نمره خوبی بگیرم داره داغونم میکنه
و هیچکسی هم درکم نمیکنه , حتی همکلاسیام :)

خب در اخر باید بگم ک...
خستم
خسته!

روزمرگی :)

دوشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۸
7:28 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

سلام علیکم !
چطورید ؟
امروز ساعت 7 و نیم بود بیدار شدم
بودو بودو لباس پوشیدم ک یوقت بچه هارو زود نبرن نمایشگاه جا بمونم مدرسه
فکنم 8 اینا بود رسیدم مدرسه , برنامه صبحگاهی تموم شده بود
داشتن بچه هارو گروهی اماده میکردن سوار اتوبوس شن
خداروشکر ب موقع رسیدم
سوار شدیم و رفتیم اونجا اولش واسمون صندلی چیده بودن
مام رفتیم نشستیم واسمون اهنگ شاد گزاشتن با موزیک ویدیو
صدای بانداهم زیااد
ولی خب معاونمون گفته بود مراقب رفتارمون باشیم
بخاطر اون زیاد نتونستیم کاری کنیم و حال بده , فقط با اهنگا میخوندیم :)
خوشگذشت باحال بود برنامشون , من و صبا هوس کنسرت با بچه هارو کرده بودیم
یکم گذشت و برنامه تموم شد دیگ گفتن وارد نمایشگاه گل بشیم
قرار بود با صبا و مهرانه بگردیم نمایشگاهو ولی با تارا گشتیم
تولد معلم ریاضیمونم بود با تارا دنبال گل بودیم واسش بخریم
ی دور سر سری با تارا گشتیم کل نمایشگاهو
ولی باز گفتیم برگردیم دقیق تر گلارو ببینیم و یکی انتخاب کنیم
دیگ وقت گشتن و خریدن تموم شد جمع شدیم ک دیگ برگردیم
برگشتنیم اقای راننده واسمون اهنگ گذاشت صداشم زیاااااد کرده بووود :)
رسیدیم مدرسه انقدر هوا گرم بود دیگ جونی واسمون نمونده بود
رفتیم بوفه مدرسه لیموناد خریدیم :) خوردیم خستگیمون در بیاد
انقدرممم شیرین بود لیمونادش بیشتر کوفتمون شد
رفتیم سر کلاس و طبق معمول همیشه اهنگ (^_^)
هر چی اهنگ جدید, قدیم و... بود خوندیم
ب شدتتتت خوش گذشت و حال کردیم :))
پایه هم بودن به غیر از دو . سه تا اهنگ ک پیش میومد هممون بلد نباشیم
بقیرو هر چی میخواستیم بخونیم بلد بودیم
پایه ترینمونممممم ستایش با نازنین زهرا
ی 40 دقیقه ای اینجوری گذشت
و بعدشم معلم فیزیک اومد و نمونه سوال حل کردیم و تمامممم

برچسب‌ها: 10 ام

روزمرگی :)

یکشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۷
9:40 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

شبتون بخیر باشه :)
چطورید ؟!
از امروزم اگ بخام بگم
امروز کار خواصی نکردم
فردا قراره از طرف میدرسه بریم نمایشگاه گل :|
جای خوب و قشنگیه ولی فکر نکنم به عنوان اردو با بچه های مدرسه مناسب باشه
دوست داشتم جایی ببرن یکم بیشتر حال بده , شیطنت کنیم و خوش بگزرونیم
تازه بهمون گفتن گوشی و خوراکی با خودتون نیارید :|

روزمرگی :)

شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۶
6:11 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

امروز امتحان زیستم دادم , باید بگم افتضاح بووود :|
نمیدونم چم شده بود هیچی یادم نمیومد هیچی
حتی بخش هایی ک خودم تو کلاس توضیح داده بودم یا خودم تدریس کرده بودم
همه چی قاطی شده بود , اسماشون اصلا یادم نمیومد
ترتیب هارو فراموش کرده بودم داشتم دیوانه میشدم
خداروشکر ک هشداره
چهارشنبه یه معلممون گفتم اگر بخواهیم واسه امتحان فقط یک درس
بخونیم بنظر شما کدوم درس بخونیم گفت اگر نمیرسی به هردوتاش
یک فصل رو دقیق و کامل و خوب بخون منم تمرکز گزاشتم رو کلیه
از شانس من کلا 4 نمره کلیه اومده بود بقیش از فصل گیاه :|
ک هیچی نخونده بودم . البته هیچی ن ولی تسلط کامل نداشتم
چون تاحالا ازم حتی پرسش هم نکرده بود و اولین بار بود این فصل میخوندم
زنگ بعدیش جغرافیا اومد چقدر ازش خواهش کردیم چند درسو واسه ترم حذف کنه
ولی نکرد عوضش گفت نمونه سوال با جواب میزارم همونارو بخونید
زنگ بعدشم معلم عربی اومد یکم درس داد

(بزن رو ادامه متن) قسمت باحال امروز تعریف کنم

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: 10 ام

ماه :)

جمعه ۱۴۰۲/۰۲/۱۵
7:23 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

اما من کلی صبر کردم ماه گرفتگی رو ببینم ولی یادم رفت :))

روزمرگی :)

جمعه ۱۴۰۲/۰۲/۱۵
11:59 AM
دختر بــ✿ــــــــهار....

امشب شام خونه عمومینا دعوتیم تهران
منم ک فردا امتحان زیست دارم
تصمیم گرفتم بشینم خونه زیستمو بخونم و بتونم تموم کنم
خب خونه خلوته , کسی نیست بهتر میتونم ب کارام برسم تو سکوت


روزمرگی :)

چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۳
7:37 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

ی بنده خدایی الان تو کلاسه و 30m مونده کلاسش تموم بشه :))))))

روزمرگی :)

چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۳
1:2 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

امروز حالم خیلی بهتره البته خوبه خوب نشدم :)
صبح بیدار شدم قصدم این بود مدرسه نرم
ولی گفتم بزا برم چون زیست و ریاضی داریم فوقش امتحان شیمی رو نمیدم
رفتم و با معاون صبحت کنم میگ نمیشه یا باید بدی یا نمیتونی نمیومدی زنگ بزن بیان ببرنت
میگمممم من بخاطر ریاضی و زیستم نمیتونستم غیبت کنم ک اومدم
مامانمم نمیزاره ک مدرسه نیامممم
عصبانی هم بودم در حد چییییییی
معلم ریاضیمون میخنده میگ زورت ب مامانت نمیرسه ولی ب ی مدرسه میرسه
خب اخه حرف زور میزننن میگن باید امتحان بدی نمیشه ک ندی , چرا نمیشه دقیقا؟؟
چرا منی ک نخوندم باید امتحان بدم؟؟؟؟
وقتی امادگیش ندارم الکی برگرو سفید بدم ک معدلم بیاد پایین ؟ :|
داشت دعوا میشد :))))))))
من وقتی میگم نمیدم یا نمیخام یا شرایطش ندارم دیگ براچی رو حرف من حرف میزنن؟
حتما ی بدبختی دارم ک میگم نمیدم
دیگ دو روز وقت داشتیم بخونیم
روز اول ک رفتم زیر سرم و خوابیدم تا خوب شم اصلا توانایی بیدار موندن نداشتم انقدر حالم بد بود
روز دوم هم ک از شت دل درد و کمر درد و مریضی نتونستم درس بخونم
حالا امروزو زود تعطیل شدیم غروبم زبان دارم اصلااا حوصلش ندارم :|
خدایا کمکم کن خستم

روزمرگی :)

سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۲
5:47 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

دارم میمیرم...

روزمرگی :)

سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۲
2:39 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

با اینکه دیروز کلا خوبیدم
امروز بزور پا شدم :)
خیلی دلم درد میکرد و حالم خوب نبود
نمیدونم چمه حالا باز بخاطر سرم دیروز یکم حالم بهتر بود
بزور سر کلاس نشستم
فردام ک گفتم امتحان شیمی دارم
الان اومدم خونه , ولی فکر نکنم بتونم بخونم چون اصلا اوکی نیسمم :|
حالا ببینم میتونم واسه فردا امتحان ی گواهی پزشک جور کنم
اوکی ولی خیلی بدشانسم قبول دارید؟!

روز معلم مبارک :)

دوشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۱
10:47 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

نمیدونم تو وبلاگم کسی هست ک معلم باشه
یا کسی ک هدفش در اینده معلمی باشه
خیلی خیییلییی روزتون مبارک باشه :))))

روزمرگی :)

شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۰۹
10:41 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

شب خوش :)
کاش امشب واسه هم ارزو کنیم هر کس اونی ک میخاد
با اونی ک خدا واسش میخاد یکی باشه
اینجوری خیلی قشنگتر میشه...

امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

#روزشمار تولد
    فروردین2 ~ قدیمیم
    فروردین16 ~ ستاره
    خرداد26 ~ بهار
    مرداد5 ~ پسرخالم
    مرداد25 ~ مهدیه
    5 مهر ~Astronaut
    مهر23~ عاباس
    ابان7 ~امیر
    ابان26 ~ رقیه
    دی3 ~ نرگس
    دی23 ~ صبا
    دی 30 ~ میم
    بهمن1 ~ ماه نقره ای
    بهمن22 ~ پیتزا
    بهمن26 ~ فاطمه پزشکی
    اسفند 7~ حنا
    اسفند27 ~ آوا

کد بارشی قلب

کد بارشی ستاره

کد بارشی برف

© 🧡Mademoiselle