روزمرگی :)
دو زنگ بعدیمون چون درسامون سبک بود رفتیم حیاط
طبق معمول همیشه بازی کردیم
دور نشستیم اولش همون بازی اهنگ انجام دادیم
ولی امروز این بازی خیلی حال نداد
همون جرعت حقیقت بازی کردیم
قبل بازی دیدیم ی اولیا رفت سمت دفتر مدرسه با کیک
بچه هام گفتن , خیلیا اومدن به خانم مهدوی (مدیر مدرسه ) تبریک گفتن
مام از فرصت استفاده کردیم وقتی بطری اوفتاد سمت مشکات
تارا بهش گفت برو تو دفتر مدرسه واسه خانم مهدوی اهنگ تولد بخون
مام بلند شدیم رفتیم خانم صدا کردم اومد دم دفتر اهنگ تولد خوندیم
با جدیت تمام گفت تولدم نی ک , تولد من بهمنه این کیکو یکی از اولیا واس روز معلم اورده بود :|
خیلی زیبا ضایع شدیم و برگشتیم سر بازی
دور بعدی به من و نازنین اوفتاد
اونم برگشت گفت میری ب اقای روستا ( بابای مدرسه)
میگی میشه بشینم تو ماشینتون بوق بزنم
منم رفتم گفتم اقای روستا میشه بوق بزنم
میگ عروس خانم میخای چند تا بوق بزنی اقا دوماد بیاد ؟! منم گفتم یکی :)
نشستم و ی 3 . 4 تا بوق زدم و رفتم پیش بچه ها
خیلی کارا کردیم حدودا 3 ساعت یا 2 ساعت فقط بازی کردیم
ولی خب همش باحال نبود و یادم نیست بقیه شو