🧡Mademoiselle

- و سبز خواهے شد، با باریکہ کوچکے از نور!🍊🍂

یکشنبه ۱۴۰۲/۰۸/۲۸
3:14 PM
دختر بــ✿ــــــــهار....

زنگ و زدم مامانم در و باز کرد
دکمه اسناسور زدم اومد پایین سوار شدم اومدم بالا
دیدم دم خونمون 2 جفت کفش مهمون
داشتم انالیز میکردم کی میتونه با دخترش اومده باشه
زنگ زدم
نازگل در رو باز کرد و اومدم تو
منو میگی دلم ضففف رفتتتت
کراشممممم اومده بود خونمونننننن
با همون حال خسته و کوفته
اصلا هم حواسم بود مریضم
ب مامانش دست دادم بعد ب خودش و محکمم بغلش کردممم
وایییییی این دختر چقدر ناز و قشنگههه قربونش برم
خیلی دوسش دارممم
اصن وایب خوبی بهم میده
ینی اومدم تو خونه دیدمش انگار دنیارو بهم دادن :)))

پ.ن : مهمونمون دختر عموی مامانم
و دخترشم کراشممم >>>>>

برچسب‌ها: خاطرات باحال
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

#روزشمار تولد
    فروردین2 ~ قدیمیم
    فروردین16 ~ ستاره
    خرداد26 ~ بهار
    مرداد5 ~ پسرخالم
    مرداد25 ~ مهدیه
    5 مهر ~Astronaut
    مهر23~ عاباس
    ابان7 ~امیر
    ابان26 ~ رقیه
    دی3 ~ نرگس
    دی23 ~ صبا
    دی 30 ~ میم
    بهمن1 ~ ماه نقره ای
    بهمن22 ~ پیتزا
    بهمن26 ~ فاطمه پزشکی
    اسفند 7~ حنا
    اسفند27 ~ آوا

کد بارشی قلب

کد بارشی ستاره

کد بارشی برف

© 🧡Mademoiselle