🧡Mademoiselle

- و سبز خواهے شد، با باریکہ کوچکے از نور!🍊🍂

این داستان : من و ددی بزرگه

جمعه ۱۴۰۲/۰۷/۲۸
11:15 AM
دختر بــ✿ــــــــهار....

مکالمه من و پدر بزرگم 7 صبح :
_ نگین ! نگین جان :)
+بله
_پاشو گفتی 7 بیدارت کنم
+پاشودم
_پاشو
+بخدا پاشودم
_پاشو دختر
+خوابم میاد خب :)
_منم خوابم میاد بخاطر تو بیدار شدم بیدارت کنم ! پاشو
+شدم
_خودت گفتی الکی میگی پاشودم حتما بلندت کنم
+الان پا میشم دیگ ....
( بلند شدم نشستم ولی باز چشام بستس )
_پاشو صورتت اب بزن نگیری بخابیا !

پاشودم رفتم صورتمو شستم یکم خوندم یکمم تو لپ تاپ اومدم
دیدم هی بالشتم داره چشمک میزنه عوضی😂
چشامم داره میوفته
گرفتم باز خوابیدم :)))
ساعت 11 بود پاشودم ها ها هااااااااا

برچسب‌ها: خاطرات باحال
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

#روزشمار تولد
    فروردین2 ~ قدیمیم
    فروردین16 ~ ستاره
    خرداد26 ~ بهار
    مرداد5 ~ پسرخالم
    مرداد25 ~ مهدیه
    5 مهر ~Astronaut
    مهر23~ عاباس
    ابان7 ~امیر
    ابان26 ~ رقیه
    دی3 ~ نرگس
    دی23 ~ صبا
    دی 30 ~ میم
    بهمن1 ~ ماه نقره ای
    بهمن22 ~ پیتزا
    بهمن26 ~ فاطمه پزشکی
    اسفند 7~ حنا
    اسفند27 ~ آوا

کد بارشی قلب

کد بارشی ستاره

کد بارشی برف

© 🧡Mademoiselle